اوت 31, 2010 در 4:33 ب.ظ. (ته گذشت, در محضر شيخ, ستون آزاد)
این روزها حس غریبی دارم، حسی شبیه حس یک آسیاب بادی تنها!
اکتبر 6, 2010 در 10:18 ب.ظ.
Great Sense
ژانویه 19, 2011 در 3:08 ق.ظ.
حداقل خوبه آسیاب میچرخه حوصلهش سر نمیره…
فوریه 7, 2011 در 3:18 ب.ظ.
کجایی تو داداش؟چرا دیگه نیستی؟
اسیرم عزیزم اسیر زن و زندگی!
در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایلها کلیک نمایید:
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. ( بیرون رفتن / تغییر دادن )
درحال اتصال به %s
مرا از دیدگاههای پس از این، به وسیلهی رایانامه آگاه کن.
مرا در مورد نوشتههای تازه به وسیلهی رایانامه آگاه کن.
هر نوشتهی تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.
شنگول گفت،
اکتبر 6, 2010 در 10:18 ب.ظ.
Great Sense
Nojan گفت،
ژانویه 19, 2011 در 3:08 ق.ظ.
حداقل خوبه آسیاب میچرخه حوصلهش سر نمیره…
Nojan گفت،
فوریه 7, 2011 در 3:18 ب.ظ.
کجایی تو داداش؟چرا دیگه نیستی؟
اسیرم عزیزم اسیر زن و زندگی!