سکانس اول : ایستگاه اتوبوس ساعت 9 شب
پسر جوانی به سمت من نزدیک می شود. ظاهر عجیبی دارد قد کوتاه، ابروهای مرتب شده، مدل موی خاص سوشرتش را به پشتش انداخته و آستین هایش را در جلو به هم گره زده است. توجه ام به سمت او جلب می شود. به سمت تلفن عمومی می رود. کمی دور شده است فقط صدای فریاد مرد ریشویی را می شنوم که خطاب به او فریاد می زند: برو گمشو کثافت! پسر جوابی نمی دهد.
به سمت من بر می گردد خیلی نزدیک شده می توانم بزرگی سینه هایش را از زیر گره آستین های سوشرتش ببینم. با صدای لرزان زنانه اش چیزهای نامفهومی می گوید… احساس می کنم دارد مرد ریشو را فحش می دهد.
سکانس دوم : فردای همان روز سوار اتوبوس پشت چراغ قرمز ساعت 12 ظهر
از این بنزهای مدل بالاست. از آن هایی که اصولا برای افراد خاصی ساخته می شوند بساز بفروش ها، تاجرها، کله گنده های حکومت و خلاصه کسانی که آنقدر دارند که بتوانند بدون نگرانی از چاله چوله های شهر سوارش شوند. اتوبوس کمی جلوتر می رود. راننده بنز را میبینم… از این زن های چادریست که پوشیده بودن صورتش تشخیص هویت او را هم مشکل کرده است. شاید فاطمه رجبی باشد یا زن یک از وزرا … شاید هم اصلا زن نباشد. مشغول حرف زدن با موبایلست انگار خیلی هم عصبانیست.
سکانس سوم : پای کامپیوتر در حال تایپ همین پست
چیز سفتی را در دهانم احساس می کنم … دندانم شکسته! در حال لمس گوشه تیز شده دندانم با زبانم به این فک می کنم که برای رفتن به دندانپزشک پول و وقت کافی ندارم.
اوریجینال گفت،
آوریل 14, 2010 در 6:17 ب.ظ.
در اسرع وقت باید مخ آن زن محجبه ی پاکدامن (!) را زد … درد دندان بد دردیست !
satrap گفت،
آوریل 21, 2010 در 4:07 ب.ظ.
سکانس اول جنایی بود
دومی اجتماعی
سومی جنایی
استنتاج: شبانه رفتی دعوا کردی با مرد سیبیلوئه،فردا ظهرش خفتت کردند و فاتیها و دولتیها زدنت و دندانهایت شکسته و این پست انتقامه!